محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3095
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مدينه آمد ، بسيار كس از غلامان و وابستگان عمرو را بگرفت و بداشت . عمرو در بارهء آنها با وليد سخن كرد ، كه از رها كردنشان دريغ كرد و گفت : « اى عمرو بيتابى مكن . » گويد : برادر عمرو ، ابان بن سعيد گفت : « عمرو بيتابى كند ؟ به خدا اگر آتشى را بگيرد و شما نيز بگيريد ، رها نمىكند تا شما رها كنيد . » گويد : آنگاه عمرو برفت و در دو منزلى مدينه جاى گرفت و به غلامان و وابستگان خويش نوشت كه براى هر يك از شما شترى و محفظهء بارى با لوازم آن مىفرستم ، شتران را در بازار مىخوابانند ، وقتى فرستاده من آيد در زندان را بشكنيد آنگاه هر يك از شما بر شتر خويش نشيند و پيش من آييد . » گويد : پس ، فرستادهء عمرو بيامد و شتران بخريد و لوازم بايسته آماده كرد . شتران را در بازار خوابانيد و برفت و به آنها خبر داد كه در زندان را شكستند و سوى شتران رفتند و بر نشستند و سوى عمرو بن سعيد رفتند و وقتى به او رسيدند كه پيش يزيد بن معاويه رسيده بود . گويد : و چون عمرو به نزد يزيد در آمد به او خوش آمد گفت و نزديك خويش نشانيد و وى را ملامت كرد كه چرا در انجام دستورهاى وى در بارهء ابن زبير كوتاهى كرده و جز آنچه مىخواسته به كار نمىبسته است ؟ عمرو گفت : « اى امير مؤمنان ، حاضر چيزها مىبيند كه غايب نمىبيند بيشتر مردم مكه و مردم مدينه جانب او گرفته بودند و به دو رضايت داده بودند و نهان و آشكار همديگر را دعوت مىكردند . مرا نيز سپاهى نبود كه براى مقابلهء وى از آن نيرو - گيرم ، محتاط بود و از من احتراز مىكرد ، با وى مدارا مىكردم و ملايمت تا با وى خدعه كنم و به او دست يابم ، معذلك با او سخت مىگرفتم و از چيزها باز مىداشتم كه اگر بدان دسترس مىداشت كمك كارش بود . بر مكه و راهها و دره هاى آن كسان گماشته بودم كه نگذارند كسى وارد آن شود تا نام وى و نام پدرش را و اينكه از كدام